دیشب مثل یک شب معمولی، روغن پختوپز خانه تمام شد و من همانطور که میرفتم مادر اسما را برسانم خانهشان، ماموریت یافتم که روغن هم بگیرم. از همان محلهی ایشان، به اولین مغازه که رسیدم داخل شدم و گفتم «لطفا یک روغن بدهید» فروشنده نسبتا جوان با مکث معنیداری گفت که ندارد. چه اشکالی داشت؟ پس به مغازه دوم رفتم که نسبت به اولی بزرگتر و پر و پیمانتر بود، اما او هم نداشت. طبیعتا شک برم داشت و پرسیدم «مگر اتفاقی افتاده؟» و آنجا بود که باخبر شدم روغن نیز همزمان با ماکارونی نایاب بلکه از بازار به کلی جمع شده است.یک دل امیدوار و صد دل ناامید، به مغازه سوم رفتم وبا پیشنهاد قیمتی مواجه شدم که رویش چهار وجب روغن داشت!در آمدم و به مغازه چهارم رفتم که مرد میانسالی نیز همراه من در حال خرید بود. بعد از اینکه مغازهدار گفت که ندارد، صحبتمان کمی گل انداخت و بحث از اوکراین شد و ارتباط جنگ در آن کشور با کمبود مواد غذایی وافزایش قیمت خوراکیها حتی در اروپا بعلاوه مدیریت غلط کشور خودمان و چیزهایی از این دست ... اما موقع خداحافظی آن مشتری جوانتر از من خواست که چند لحظه منتظرش بمانم. بیرون از فروشگاه چند لحظه ایستادم و وقتی آمد به من گفت که در خانه یک روغن اضافه دارد و خواست که همراهش بروم تا بهم بدهد. هم تعجب کردم و هم خوشحال شدم. رفتم و روغن پلمب شده را آورد و داد دستم. قیمتش را هم گفت 21.500 تومان که از من خواست وقتی به خانه رسیدم 20 هزار تومان سر راست برایش واریز کنم.فکرش را بکنید. هم شرایطم را درک کرد، هم اقدامی عملی برای کمک به من انجام داد و هم اطمینان کرد که پولش را بعدا با تخفیف برایش پرداخت کنم. ممنونم آقای جامی، آقای آدم حسابی؛ و
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
تاريخ: يکشنبه
1 خرداد
1401 ساعت: 18:36